تبليغاتX
... راه آبادی











... راه آبادی

...آري در همين نزديكي ها خلقي آنچنان محو روزگارشده بودند كهحتي رفت وآمد ليل والنهار را هم آني وكمتر از آني درك نمي كردند چونان عاشق در پيشگاه معشوق ! ليكن عشق آنها از جنس ديگر  و دلباختگي شان عجيب تر ! دل ها شاد و لب ها خندان .  ايام به كام شان و گردش روزگار بر وفق مراد شان مي گرديد و مي چرخيد و لحظه اي آرام نمي گرفت ...

ادامه دارد

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:17 توسط آشنا|

...مع الاسف! ضعف بزرگ داستان ها اين است كه هميشه در گذشته ها باقي مي مانند.آن هم گذشته هاي دوردور... همين است كه بين خواننده و شخصيت هاي داستاني احساس هم ذات پنداري به شكل كم رنگي يا بهتر بگويم نوعي احساس نامونس غريبگي وجود دارد طوريكه شخصيت هاي داستاني را فقط در داستان ها مي توان يافت ولاغير . داستان هايي مي توانند بر روح و جان خواننده اثرگذارگذارند كه زنده باشند مفصل است .

آري در همين نزديكي ها ...

ادامه دارد

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 23:10 توسط آشنا|

...خب وراجي بس است !

برويم به سراصل ماجرا...

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كي نبود.

خدا بيامرزد پدر كسي كه اين جمله را اختراع کرد! وگرنه هرداستان سرايي براي شروع هر داستاني  و هرقصه گويي براي آغاز هر قصه اي بايد سال ها غصه ميخورد كه چگونه و از كجا و از چه آغاز كند؟! 

در روزگاري قديم ، نه !! تصحيح كنيد در همين روزگاران ...

ادامه دارد

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:19 توسط آشنا|


...
امااو چه مي داند كه كشتي اين بيچاره سال هاست بدنبال آن رهگذر گمشده ، در 

اقيانوس هاي مواج و پرپيچ وخم خيال ناپديد گشته ، طوريكه حتي اثري از لاشه 

هاي آن باقي نمانده چه رسد كه به گل نشسته باشد ! بماند..

سخن ازراز آفرينش اساطير و افسانه ها بود كه هركس به قول معروف يك پايش 

بلنگد آسمان وزمين را به هم ميدوزد كه پايش نلنگد !

ادامه دارد

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:47 توسط آشنا|

...بنابراين راز خلق اساطير و افسانه ها و داستان هايي كه از جنس رويا ند !آرزوهاي دست نيافتني ست . همين است كه انسان ها هرزمانيكه از دست يافتن به مطلق ترين ها و محبوب ترين ها نااميد مي شوند تنها خواندن اسطوره ها و افسانه هاست كه لحظات كوتاهي آنها را از اين حس نوميدي در وصال به محبوبه ها ، الهه ها ، خداوندها و مطلق ها رهايي مي دهد و بر زخم كاري شان مرهمي مي شود و برتن خسته ي روحشان دارويي ميگردد. و آرام و آرام ...

انسان هايي كه خيال چموش وسركشي دارند حس كمال جويي و اشباع ناپذيري در آنها قوي تر و پررنگ تر از افرادي ست كه خيالي رام و آرامي دارند آنها هميشه به دنبال ردپاي و اثرگمشده اي در ناكجاآبادها ميگردند كه هيچگاه به او نميرسند براي همين هميشه ناآرامی و پريشاني در چهره و رخسارشان فرياد مي زند طوريكه هركس ازآن آسوده خيال ها آنها را ببيند از حال و روزگارشان  تعجب كرده و لبخندي پر از تمسخر برلبانش مي نشيند " كه هي مگر كشتي ات غرق شده ؟!"...

ادامه دارد

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:30 توسط آشنا|

"-نه چشم هايت را نمي بندم ؛ تو بيا چشم هاي من را ببند يا لااقل به چشمانم نگاه نكن ..."

 انگارناف انسان را با غر زدن ، شكوه كردن ، ايراد گرفتن و...بريده اند  كه هميشه از هيچ چيز راضي نيست ، يا هميشه يك پايش مي لنگد ...

دركودكي هروقت داستان هاي اساطيري را مي شنيدم يا ميخواندم در عمق خيال و وجودم اين جمله حك ميشد كه " چرا قهرمانان اساطيري هيچگاه شكست نمي خورند ؟! طوريكه حتي غول هفت سر هم نمي تواند بر آنها غلبه كند! " و حال بعداز مدت ها تازه مي فهمم كه خالق اين داستان ها جن و پري نبوده بلكه خود اين مردم بوده اند . انسان ها هرجا كم مي آورده اند يا هرزمانيكه در كاري احساس ضعف و ناتواني ميكرده اند يا هروقت به قول معروف یک پايشان مي لنگيده ، قهرماني را خلق يا بازسازي ميكرده اند كه كم نياورد ودر سختي ها و ناكامي ها احساس عجز نكند ودر يك جمله ضدضرب باشد!

همين احساس كمبودها آرزوها را شكل مي دهد آدمي چيزي را طلب مي كند كه به آن نياز داشته باشد اگر فورا به خواسته ي خويش رسيد كه فبها و الا اين نياز و خواسته در قلب و دل او به شكل آرزو باقي مي ماند ...

ادامه دارد...

 

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:39 توسط آشنا|

هنوز هم مغروري ...

-و تو بسيار فراموشكاري 

آري ...

من تو را مغرور مي خواهم

قطعه ي برنده ات را خريدارم !

به جان خريدارم .

اگر به قلب من فرود ايد

من مجنون ات هستم

باور كن

تو خسته نشده ايي

ازبس

غورنشده مويز مي شوي 

من نيز از ليلي بودن خسته ام

از بس كه

مجنونم جنون بلد نبود

اما من جنون را خوب بلدم

وقتي بجاي مهر

برشانه هاي تو سجده كردم .

ومن

كه به معجزه

ايمان آورده بودم

بزرگ شدم

به شهر آمدم

شاعر شدم

وتو را از پس هزاز پرده ي راز آلود

زيارت كردم…

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 21:35 توسط آشنا|

امشب ميخواهم بر سجاده ذهن ات نماز بخوانم

مي خواهم خدا را به عبادتگاه قلبت بياورم

وبه فرشته ها نشاني دهم

بهشت در امتداد دستان توست ...

 

تو كه انقدر عاشقي ...

چرا من اين همه مي ترسم ؟!

هميشه با خودم ميگويم

نكند مرا هم بدست ''تامجالي ديگرهايش '' بسپارد

كه هميشه پايان يادداشت هايت مينويسد

مي نويسد و از ياد ميبرد

آه ... هميشه از شاكيان و گله مندان بيزار بوده ام

وامروز خود اينچنين شده ام ...انگار

تو گوش هايت را بگير

من انگار ناخوشم

-باكي نيست ، خيال ات راحت

اين خاصيت قلب هايي ست

كه بهم نزديك مي شوند

نزديك كه مي شويم ،

گلايه هامان هم بيشتر مي شود .

ميداني ...

هميشه رسم تنهايي من اين بوده

از درد دردهايم ،

به شب و شمع و سجاده و حافظ ...

پناه مي برم

اما امشب ميخواهم

برايت پرحرفي كنم

هرچه ميگردم كمتر مي يابم

تو چيزي بگو

شايد سروكله ناگفته هايم

پيدايشان شود

-مدتي است در اين انديشه ام

كه نور را به خورشيد هديه دادن

كاري است بس عبث

اما آدميان به قدر وسعت قلب خود

عشق هديه مي دهند

اما من در خود بيش لز عشق را پرورانده ام

اين وقت ها بايست

از تو دور شوم ...

مي ترسم جنون ام آرامش ات را بهم بزند .

بيشتر بگو از عشق ...

حال من خوش نيست ، انگار

نذري كن ...

صدقه ايي كنار بگذار ...

انگار نگاهمان را چشم زده اند

-هرچند ...

بد به دلت راه نده

شرح حال ما ،

راز سكوتي ست

كه نقش اش را جبر روزگار

بر بوم زندگيمان قلم زده است

چرا روزه شك دار ...!

تو بيا و چشمانت را ورق بزن

شايد در گوشه اي از آن

نقش مرا به يادگار كشيده باشي ...

-تب نكن لطفا !

واگويه هايم را باور نكن

در سرزمين ما نوش دارو حتي

پس از مرگ سهراب هم نميرسد كه نميرسد .

اما من ميدانم ...

زياد دور نيست

ديري نمي پايد كه تو نيز شاعر مي شوي

شرح حسرت مرا شعر خواهي نوشت

و در صبح گاهي دور ،

دردهايت را ...

به دست نسيم خواهي سپرد ...

شايد آنروز مرا در آغوش نداشته باشي ...

اما بيا قراري بذاريم

اگر روزي مرا نداشتي ،

يادم را مثل همه آن ها كه آمدند و زخم زدند و رفتند

به خاكروبه نريز

گاه مرا لابلاي لبخندهايت جاي بده

و گاه در مرور غم هايت به من اشاره كن .

به ياد داشته باش هيچ وقت ''من'' نخواهم مرد

حتي اگر جبر طبيعت مرا محكوم به نيستي كند ....

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 22:42 توسط آشنا|

مدت ها اورا ندیده بودم ؛ حرفی نمی زد . به او سلام کردم ، جواب ندا د ، دستم را پیش کشیدم ؛ 

صدایش زدم همان طور ساکت وبی حرکت بود . به او التماس کردم و به دست وپایش افتادم ؛ نتیجه

ای نداشت .

اما حالت چشمانش چیز دیگری می گفت ، سکوتش پر از سخن بود وحضورش پر از معنا...

انگار بر گونه هایش غبار سال ها درد ورنج نشسته بود . کم کم نگران شدم ، فضولی ام گل کرده بود . 

چون مگس وزوزکنان به جانش افتادم ، نه بی فایده بود.

حالت عجیبی داشت ، به یکجا خیره شده بود ، نگاهش را دنبال کردم ؛ آسمان بود ...

نمی دانم دنبال چه می گشت ؟! چه می خواست ؟! من که چیزی نمی دیدم جز نمایش چند تا کبوتر

بازیگوش ورژه ی چند عددکلاغ  خانه بدوش ...

با تمام قوا نگاه کردم ، چون عقاب .

نه خبری نبود .

با خودم فکرکردم شاید ...


ربنا افرغ علينا صبرا ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 22:15 توسط آشنا|



كويري هم آغوش آب ...



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 23:29 توسط آشنا|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»


Design By : Pichak